۱- مصاحبه ی ماگل نت و Tlc با رولينگ ( قسمت سوم ) 

 مليسا آنلي ، از "تي ال سي" : يكي از سؤالاتي كه در نظرخواهي قرار شد از شما بپرسيم رو با اين كه فكر مي كنم در كتاب ششم مشخص شده است ، مي پرسم :" خاطرات انباشته شده در قدح انديشه حقيقت را نشان مي دهند يا عقيده شخصي صاحب آن را نشان مي دهد؟"

رولينگ : واقعيت. اين مهمه كه من اين رو فهميدم ، چون اسلاگ هورن(كتاب ششم : معلم جديد دفاع در برابر جادوي سياه كه دامبلدور به سراغش مي رود) احساس جابه جايي خاطرات را به دامبلدور داد. او نمي خواست يك چيز حقيقي بدهد ، و او خيلي واضح آن را تعمير كرد ، و به يكديگر متصل كرد. پس ، چيزي كه شما به ياد مي آوريد به طور دقيق در قدح انديشه است.

امرسون اسپارتز ، از "ماگل نت" :من در اين مورد اشتباه فكر مي كردم.

رولينگ : واقعاً؟

امرسون اسپارتز : من با اطمينان فكر مي كردم كه اين تفسير شما از آن بود.اين احساس رو در من به وجود نياورد كه قادر باشم فكر شما را از ديد يك شخص سوم امتحان كنم. اين احساس را به شخص مي دهد كه گويي شما داريد فريب مي دهيد چون شما هميشه قادر بوده ايد به يك چيز از از نظر يكي ديگر نگاه كنيد.

مليسا آنلي : پس يك چيزهايي درون آن است كه شما شخصاً نديده ايد ، اما شما مي توانيد برويد و آن را ببينيد.

رولينگ : بله ، و اين جادوي قدح انديشه است ، و اينه كه باعث مي شود آن زنده باشد.

امرسون اسپارتز : من يكي از آن ها مي خواهم.

رولينگ : آره. وگرنه اون مثل يك دفتر خاطراته، مگرنه؟ محدود بشود به آنچه شما به ياد مي آوريد.اما قدح انديشه دوباره يك لحظه را براي شما خلق مي كند ،‌ پس مي توانيد به درون خاطره ي خود برويد و چيزهايي را كه زماني متوجه آنها نشده ايد دوباره زنده كنيد. اين يك جايي در سر شماست ،‌ كه من مطمئنم وجود دارد ، در مغز همه ي ما. مطمئنم اگر به آن دست يابيد ، چيزهايي را كه نمي دانيد همه در يك جا يادتان مي آيد.

امرسون اسپارتز : از سؤالاتي كه در نظر خواهي ما برنده شد(در مورد قرباني شدن جيمز وليلي)رو كه پرسيديم و سومي در مورد "گريندلوالد" است.

رولينگ : آه هان.

امرسون اسپارتز : به طور واضح بگوييد...

رولينگ : پس يالا ، يادم بياور . آيا او مرده است؟

امرسون اسپارتز : آره ، آيا ‌او مرده است؟

رولينگ : آره ،‌ او مرده است.

امرسون اسپارتز : آيا او مهم است؟

رولينگ : (متأثر) اوووووووه...

امرسون اسپارتز : شما جواب نداديد اما مي توانيد يك سرنخ هايي درباره ي او بدهيد.

رولينگ : من مي خواهم به شما بگويم كه يك نفر زودتر اين را از من پرسيده است. شما، "اُوِن" كسي كه در مسابقه ي (تلويزيون انگليس) مصاحبه با من برنده شد را مي شناسيد؟ او از من درباره ي گريندل والد (او "گريندِل والد" تلفظ مي كند، هوممم) سؤال كرد.او گفت ، " آيا اين تصادف است كه او در سال 1945 مرده است؟" و من گفتم نه. اين من را جذب كرد تا به چيزهايي كه در جهان مشنگ ها اتفاق افتاده بودند اشاره كنم ، براي همين احساس مي كردم كه الان دارد يك جنگ جهاني مشنگ ها اتفاق مي افتد و در كتاب من يك جنگ جهاني جادوگران.

امرسون اسپارتز : آيا او ارتباطي به ...

رولينگ : من هيچ توضيحي ندارم كه اون رو عنوان كنم.

(با خنده)

مليسا آنلي : جنگ هاي جادوگران و مشنگ ها ، همديگر را به جلو مي برند؟

رولينگ : آره ، من هم همين طور فكر مي كنم. آره.

مليسا آنلي : شما داريد خيلي ساكت مي شويد.

(همه مي خندند ؛ رولينگ ديوانه وار مي خندد)

مليسا آنلي : ما زماني رو كه شما ساكت مي شويد دوست داريم ، اين يعني اين كه ...

امرسون اسپارتز : ... شما چيزي را مخفي مي كنيد.

مليسا آنلي : سؤال برنده ي بعديِ ما اينه : " اين چه معني مي دهد كه، نويل كاغذ روكش شكلات هايي را كه خانم لانگ باتم ، مادرش ،‌ به او مي دهد نگه مي دارد؟"

امرسون اسپارتز : تند ، ضبط كن قبل از اين كه او جواب دهد ...

مليسا آنلي : من فكر مي كنم آنها نشانه اي از آن زن ديوانه هستند.

رولينگ : اين را امروز صبح نيز از من پرسيدند. اين ايده يكي از معدود چيزهايي است كه من از يك واقعه ي حقيقي الهام گرفته ام. يك داستان خيلي اندوهناك در مورد كساني كه من مي دانستم مادر مسن شان آلزايمِر دارد ،‌ و مادر مسن در يك اتاق مخصوص بيماران بستري بسته بود. او خيلي ديوانه بود و پسرش را نمي شناخت ، اما پسرش دو بار در هفته به عيادتش مي رفت ، و به مادرش شكلات مي داد. نحوه ارتباط آنها اين گونه بود ؛ مادر شكلات را دوست داشت، او پسرش را به عنوان يك شكلات آورنده مي شناخت. اين خيلي براي من تلخ و اندوهناك بود. براي همين من از اين داستان استفاده كردم. نويل آنچه را كه مادرش مي خواست به او مي داد، و (فكر كردن به آن من را ناراحت مي كند) او (مادر) مي خواست چيزي را به او (پسري كه نمي شناسد) برگرداند ، اما چيزي كه او برمي گرداند بي ارزش بود . اما او (نويل) هنوز آن را مانند يك چيز با ارزش بر مي دارد زيرا مادرش سعي مي كند بدهد، پس اين معني چيزي را مي دهد، در دوره هاي احساسي.
اما حدث هاي زده شده در مورد روكش شكلات ها ،‌ واقعاً خارج از موضوع هستند.

امرسون اسپارتز : شما نمي توانيد آن ها را سرزنش كنيد.

رولينگ : من فكر مي كنم آن قصد ندارد پيغام محرمانه ي خاصي به شما را برساند.

مليسا آنلي : او واقعاً عاقل كه نيست ...

رولينگ : نه ، درست مي گوييد. اما اين يك مثال كلاسيك از "بيا فقط كلك اين يكي را بكنيم" است. چون اين هر كسي را واقعاً‌ راهنمايي مي كند حتي اگر در اشتباه باشد.

مليسا آنلي : اين شايد يكي از تأثيرگذارترين لحظه هاي كتاب است.

رولينگ : من فكر مي كنم اين از لحظات مهم شخصيت است.

مليسا آنلي : سومين سؤال برنده ي ما اين است :" چگونه و چه وقت نقاب ساخته شد؟

رولينگ : نقاب به اندازه ي وزارت جادو قدمت دارد ، نه به اندازه ي هاگوارتز ، اما مدت زيادي ، ما داريم در مورد صدها سال صحبت مي كنيم.زياد مهم نيست كه وقت دقيقش را بدانيد ، اما قرن ها قدمت دارد.

مليسا آنلي : ما داريم به همان جا برمي گرديم ،‌ كه در قفل بود؟

رولينگ : توضيحي ندارم.

امرسون اسپارتز : دامبلدور در آگاهي از جادو بي نظير است ...

رولينگ : اممممم.

امرسون اسپارتز : اين همه چيز را از كجا ياد گرفته است؟

رولينگ : من او را مانند كسي مي بينم كه خود آموز بوده است. هر چند ، او در زمان خودش در هاگوارتز معلم هاي عاليي داشته است، پس او در شرايطي يكسان با هر كس ديگر تحصيل كرده است. خانواده ي دامبلدور نيز براي او مفيد بوده اند ، مفيد تر از روكش هاي شكلات.

مليسا آنلي : خانواده اش؟

رولينگ : خانواده ، بله.

مليسا آنلي : آيا ما بايد در مورد آن كمي ديگر صحبت كنيم؟

رولينگ : نه ، اما شما مي توانيد!(با خنده)

مليسا آنلي : خانواده ي هري چه طور ... پدربزرگ و مادربزرگش ... آنها كشته شده اند؟

رولينگ : نه، به عنوان يك نويسنده ، اگر هري كاملاً تنها بود، به نفعش بود. پس من ظالمانه خاله پتونيا را از خانواده جدا كردم . فكر مي كنم ، البته كه جيمز و ليلي براي وجود داشتن بيش از حد مهم اند ، اما پدر بزرگ و مادربزرگ چه؟ نه. و ، چون من سر نخ هايم را دوست دارم : والدين پتونيا و ليلي ، مثل مشنگ هاي معمولي مرده اند. والدين جيمز مسن بودند ، وقتي او متولد شد ، و فقط يك بچه داشتند ، او را خيلي نازپرورده كرده بودند، او - در - زندگي اش - وقت - داشت - پس - او - يك - گنجينه ي - بزرگ - است ، همانطور كه خيلي اوقات اتفاق افتاده است ، من فكر مي كنم. آنها در دوره هاي جادوگري پير بودند ، و آن ها مردند. آنها با بيماري جادويي از پاي در آمدند. هيچ چيز مهم و گمراه كننده اي در مورد مرگ آنها وجود ندارد. من آنها را در دوردست ها لازم داشتم پس آن ها را كشتم.

مليسا آنلي : اين تئوري "نواده ي گريفيندور" را ، به خوبي متوقف مي كند.

رولينگ : (مكث مي كند) آره . خب - آره.

مليسا آنلي : يك نفر ديگر رو هم از پا در آورديد.

(بلند مي خندند)

رولينگ : خب ، همين طوره كه مي گوييد.ببين ، من با خبرم كه "هري پاتر و شاهزاده ي دورگه" كسي را خوشحال نمي كند، چون بعضي تئوري هاي مطرح شده را از بين مي برد. من فكر مي كنم ، اگر اينگونه نمي شد ، من به درستي شغلم را تمام نمي كردم. كمي از مردم به ويژه اين را دوست دارند ،‌ و خيلي از مردم مرگ را خيلي زياد دوست ندارند ، اما اين هميشه برنامه ريزي شده كه اتفاق بيافتد.
ما هنوز نمي دانيم خواه يك افشاي حقيقي اتفاق افتاده بوده ، يا خواه آن حقه بازي بوده است كه اتفاقي درست كفته است.

امرسون اسپارتز : در مورد اين كتاب؟

مليسا آنلي : شرط بندي ها رو يادت مي آد؟

امرسون اسپارتز : اوه آره ...

رولينگ : آره ، شرط بندي اراذل . خب ، حالا ما 50 /50 هستيم . اگر يادتون بياد ، در "هري پاتر و محفل ققنوس" بر سر چو چانگ شرط بستند، و اين درست همان چيزه. ناگهان يك نفر حدود ده هزار يورو بر سر اين كه چوچانگ مي ميرد، شرط بست، و شما فكر نكرديد يك نفر اين همه پول را چرا حرام خواهد كرد ، پس من فكر كردم كه آنها فكر كرده اند اطلاعات سري دارند . در مورد دامبلدور ، ما هنوز نمي دانيم. يك افشاي واقعي وجو داشت يا يك نفر فقط حدث نزد، و درست در اومد؟

امرسون اسپارتز : من واقعاً يادم مي آيد يك نظرسنجي روي سايت ماگل نت گذاشتيم كه از مردم مي پرسيد آيا آنها فكر مي كنند او از بين خواهد رفت.

رولينگ : و نتيجه چه شد؟ اين واقعاً مفيده.

امرسون اسپارتز : اكثريت فكر مي كردند او در كتاب ششم مي ميرد ... خب ، ششم يا هفتم. بيشترشون فكر مي كردند در كتاب هفتم خواهد بود.

رولينگ : راستي.آره.

امرسون اسپارتز : شايد 65 به 35 درصد بود اما اين قطعي بود ،‌ كه بيشترشون فكر مي كردند او مي ميرد.

رولينگ : آره ، خب ، من فكر مي كنم اگر يك مرحله برگردي عقب ، در نوعي از نويسندگي كه من انجام مي دهم ، تقريباً هميشه قهرمان بايد به تنهايي جلو برود. اين همون نوعي است كه ، همه ي ما مي دونيم ، پس سؤال اينه كه چه وقت و چگونه، مگرنه، اگر شما هر چيزي را در مورد ساختمان آن نقشه مي دانيد.

امرسون اسپارتز : جادوگر پير باهوش با ريش هميشه مي ميرد.

رولينگ : خب ، اين بطور كلي همون چيزيه كه من مي گم، بله.

(با خنده بلند)


مليسا آنلي : اين مفيده. چون آن لحظه ... من فكر مي كنم همه ي ما نسبتاً احساس كرده ايم كه او به محض اين كه آگاهي ها و دانش هايش را به كسي منتقل مي كند ، مي ميرد.

رولينگ : اوووم.

مليسا آنلي : چشم هاي رون چه رنگي است؟

رولينگ : چشمهاي رون به رنگ آبي است. من هرگز اين رو نگفته ام ، نه؟(رولينگ چشم هايش را پنهان مي كند)

مليسا آنلي : آنها ما را كشتند كه بايد اين را از شما بپرسيم.

رولينگ : آبي.مال هري سبزه ، مال رون آبيه و مال هرميون قهوه اي است.

مليسا آنلي : پاترونوس(سپر مدافع) رون به چه شكلي است؟

رولينگ : سپر مدافع رون؟ اين يكي رو هم نگفته ام؟ اوه نه ، خيلي بد شد! (باخنده) سپر مدافع رون يك سگ كوچك است.

مليسا آنلي : با همه ي شهرت و ثروتي كه گردآوري كرده ايد، چگونه بچه هايتان را در اين جهان معمولي و ساده نگه مي داريد؟

رولينگ : اين اولين اولويت من در زندگي است. من فكر مي كنم و اميدوارم كه ما يك زندگي قشنگ معمولي داشته باشيم.

مليسا آنلي : شما اون دو تا دانش آموز گريفيندور رو كه فراموش كرده بوديد ،‌ پيدا كرديد؟

رولينگ : (چشم هايش را مي پوشاند) اوووه! من رفته بودم اون رو براي شما بيارم. ببخشيد، اون رو نياوردم، آن را در سايت قرار خواهم داد .

مليسا آنلي : آيا در روز والنتاين جيني براي هري (آن شعر) را فرستاده بود؟(در كتاب دوم-روز والنتاين)

رولينگ : آره ، او فرستاده بود.

مليسا آنلي : اين يك چيز تام ريدل بود، يا جيني ويزلي؟

رولينگ : نه ،‌ جيني ويزلي.

امرسون اسپارتز : چرا گروه اسلايترين را هنوز ...

رولينگ : ... هنوز متوقف نكرده اند!

(همه مي خندند)

امرسون اسپارتز : بله! فكر مي كنم ، اين يك دردسر درست مي كند.

رولينگ : اما همه ي آنها بد نيستند. آنها واقعاً همه شان بد نبوده اند.

امرسون اسپارتز : آنها نمي توانستند ...

رولينگ : آنها نمي توانستند همه شان را فقط بيرون كنند؟ نه ، امرسون ، آن ها واقعاً نمي توانند.

( همه مي خندند)

امرسون اسپارتز : آنها نمي توانستند، آن ها(دانش آموزان اسلايترين) را در گروه هاي ديگر بگذارند ، و شايد براي همه شان آنجا جاي كمي باشد، اما به محيط منفي نمي رسند.

رولينگ : مي توانستند. اما شما بايد به ياد داشته باشيد ، من در اين مورد فكر كرده ام...

امرسون اسپارتز : حتي سالن عمومي شان هم تاريك و سياه است...

رولينگ : خب ، نمي دونم ، چون من فكر مي كنم سالن عمومي اسلايترين يك نماي شبح وار دارد.

امرسون اسپارتز : اين خيلي بده كه بچه ي مرگ خوار ها همه در يك مكان باشند.

(همه ساكت مي شوند)

رولينگ : اما همه آنها نيستند ... فكر نكن من منظورت را نفهميده ام ، اما ... ما ، خواننده، و من به عنوان نويسنده، چون من شما را به اينجا راهنمايي كرده ام ... شما داريد گروه اسلايترين را از منظره ي بچه هاي مرگ خوار ها مي بينيد. آنها فقط قسمتي از كل جمعيت اسلايترين هستند. من نمي گويم بقيه ي اسلايتريني ها قابل ستايش اند، اما آنها حتماً دراكو نيستند، آنها حتماً ،‌ كراب و گويل ، نيستند.همه مثل آن ها نيستند، اين زيادي براي كلمه ها حيوان صفته ، نه؟

امرسون اسپارتز : اما در ديگر گروه ها تعداد زيادي بچه ي مرگ خوار ها وجود ندارند ، مگر نه؟

رولينگ : شما مردمي كه با مرگ خوارها ارتباط داشته اند را در ديگر گروه ها مي بينيد ،‌ آره ، به طور مطلق.

امرسون اسپارتز : ليلي فقط به جيمز علاقه داشت؟

رولينگ : نه.(مكث مي كند) او مثل جيني بود، او يك دختر توده پسند بود.

مليسا آنلي : اسنيپ؟

رولينگ : اين (علاقه ي اسنيپ به ليلي) يك تئوري تكراري است.

امرسون اسپارتز : در مورد لوپين چي؟

رولينگ : من دوتاش رو نمي تونم جواب بدم.

امرسون اسپارتز : در مورد هر دو چي؟ در يك زمان.

رولينگ : نمي تونم جواب بدم، مي تونم ، واقعاً؟

مليسا آنلي : چگونه آنها (جيمز و ليلي) به هم رسيدند؟ از روي چيزي كه ما در قدح انديشه ديده ايم، او از جيمز متنفر بود.

رولينگ : آيا او واقعاً متنفر بود؟ تو يك زن هستي ، مي دوني من دارم چي مي گم.(با خنده)

امرسون اسپارتز : فرد و جرج (كتاب چهارم - درجام جهاني كوييديچ) از كجا مي فهمند كه ايرلند برنده خواهد شد و بلغارستان توپ طلائي (اسنيچ) را به دست مي آورد؟

رولينگ : خب ، من فكر مي كنم اگر شما واقعاً در كوييديچ بوديد مي توانستيد اين را پيش گويي كنيد.چيزي كه آنها داشتند...

امرسون اسپارتز : اما چه جوري مي تونن اينن رو پيش گويي كنند ،‌ چون شما نمي دونيد كه توپ طلائي كِي خودش را نشان مي دهد.

رولينگ : اين يك ريسك بود. آن ها هر چيزي را كه داشتند در ريسك قراردادند. آن ها فرد و جرج بودند،‌ مگرنه؟آنها در خانواده ريسك كن ها هستند.

مليسا آنلي : آن ها چگونه كشف كردند كه نقشه (غارتگر) چگونه كار مي كند؟

رولينگ‌‌ : شما نمي ... خب. اين رو من در يك زمان براي خودم توضيح دادم. شما فكر نمي كنيد اين رمز (من رسماً سوگند مي خورم كه كار بدي انجام دهم) چيزيه كه كاملاً در حرف هاي طنزآميز فرد و جرج زياد پيدا مي شه، و بعد از اين كه گفتند ، مي بينند كه نقشه در حال تغيير شكل است؟

مليسا آنلي : آره.

رولينگ : شما نمي توانيد فقط آنها راببينيد؟

امرسون اسپارتز : اما گفتن صحيح ترتيب كلمات چه؟آيا اين فقط شانس زياده ، يا فليكس فليسيز ...

رولينگ : يا ، نقشه كمك كرد.

مليسا آنلي : آهان ، آره. شما مي توانيد آنها را ببينيد كه با هم شوخي مي كنند ...

رولينگ : و نقشه تكان تكان مي خورد وقتي آنها نزديك و نزديك تر مي آيند و بالاخره به بالاي نقشه مي رسند مي بينند كه كلماتي روي آن هك شده است(كلمه رمز).

امرسون اسپارتز : آبرفورث دامبلدور (برادر آلبوس دامبلدور) با اون بز چه كار داشت؟(در كتاب چهارم - زماني كه دامبلدور براي بازگشت هاگريد در كلبه اش است)

(همه با صداي بلند مي خندند)

رولينگ : حدث تو به خوبي مال منه.(خنده اي شيطاني مي كند)

مليسا آنلي : عاليه. و دامبلدور يك جوك كوچيك در مورد او مي سازه ، درباره ي مردمي كه قايم نمي شوند.

رولينگ : بله ، آره ، درسته.و البته شما آبرفورث را خيلي مختصر ديده ايد.

امرسون اسپارتز :مادرخوانده ي هري چه كسي است؟

رولينگ : او ندارد.

امرسون اسپارتز : واقعاً؟

رولينگ : خب ،‌ سيريوس هيچ گاه همسر نداشته است.

امرسون اسپارتز : حالا كه كتاب ها را مي نويسيد ، بازيگران فيلم ها را نگاه مي كنيد يا شخصيت هاي خودتان را؟

رولينگ : هميشه شخصيت هاي خودم را.

امرسون اسپارتز : قيافه ي درون فيلم ها در ذهن شما نفوذ نمي كنند؟

رولينگ : ابداً. من هنوز رون خودم رامي بينم ، من هري خودم را مي بينم ، من هرميون خودم را مي بينم. من آن ها را خيلي قبل از اين كه فيلم ها بيايند مي نوشتم و تصوير آن ها در سر من با هم عوض نمي شوند. من از اين جهت خوش شانس بودم. من خيلي با اين شخصيت ها زندگي كرده ام، اين هيچ تأثيري ندارد. گهگاهي در مورد رون و لاوندر به "روپرت" فكر مي كنم.

امرسون اسپارتز : بگذار تا وقتي كه ما را بيرون ننداخته از او سؤال بپرسيم.

(همه مي خندند)

امرسون اسپارتز : عنوان كليددار براي هاگريد : معني خاصي ندارد؟

رولينگ : فقط به اين سادگي است كه او به شما اجازه مي دهد به داخل و يا خارج از هاگوارتز برويد.

مليسا آنلي : آيا هري و رون هرگز كتاب "تاريخچه ي هاگوارتز" را خواهند خواند؟

رولينگ : هرگز. (با خنده)

مليسا آنلي : دابي چيزي در مورد پيشگويي مي دونه؟

رولينگ : نه.

مليسا آنلي : آيا او چيزي در مورد پاترها ...

رولينگ : او داستان آن ها را مي داند ، اما واضح است دانايي او اين قدر كوتاه است كه چيزي در مورد خانواده ي مالفوي نمي داند.

مليسا آنلي : اوه ، من واقعاً مي خواهم يك سؤال از شما بپرسم. آيا اسنيپ هرگز كسي را دوست داشته است؟

رولينگ : بله، كه اين اورا بيشتر مجرم شناساند ، حتي بيشتر از ولدمورت.درسته، يكي بيشتر از ديگري.

امرسون اسپارتز :چرا ساحره ها و جادوگران وقتي در خطرند خود را غيب نمي كنند؟

رولينگ : خب ، اين مثل همه ي اين چيزهاست.زماني كه يك صحنه ي اكشن را مي نويسم ، خسته كننده است كه آن را متوقف كنم و اين را بگويم، اما راه هايي براي متوقف كردن اتفاق ها وجود دارد. گاهي آن ها خود را غيب مي كنند، اما خيلي اوقات ، وقتي شما از اين نوع صحنه ها را تماشا مي كنيد،‌ آن اتفاق ها در مكاني است كه كسي نمي توانيد خود را غيب كند. ،‌ مثل هاگوارتز. پس ، وقتي هري در مدرسه است اين اختياري نيست. اينجا يك سؤال ديگر وجود دارد چرا تو خودت را غيب نكردي. ممكن است شما بخواهيد بايستيد و بجنگيد. اما آن ها گاهي اوقات خود را غيب مي كنند.

مليسا آنلي :زماني كه والدين هري در دره ي گودريك كشته شدند كسي ديگر نيز آنجا بود؟

رولينگ : توضيحي نيست.

(همه مي خندند)

رولينگ : ببخشيد!

۲- من امروز با اتشارات تنديس تماس گرفتم گفتند كه كتاب ۶ اسمش هری پاتر و شاهزاده ی دو رگه ست و در دو جلد چاپ ميشه . جلد اولش اواخر مرداد مياد و جلد دومش هم اواخر تابستان ( البته هنوز همه چيز به خانوم ويدا اسلاميه بستگی داره ) در ضمن اينم پرسيدم كه جلد اولش دارای چند فصله كه گفتند ما زياد نمی تونيم با خانم اسلاميه ارتباط برقرار كنيم و دقيق نمی دونيم . من در زير آدرس ، شماره تلفن و سايت اينترنتی انتشارات تنديس رو می ذارم تا اگه سوال ديگه ای داشتيد خودتون بپرسيد .

تلفن : ۸۸۹۱۳۰۸۱-۰۲۱

آدرس : تهران - خيابان وليعصر نرسيده به خيابان استاد مطهری شماره ۹۱۵

سايت اينترنتي: www.tandisbooks.com

حتما بايد التماستون كنم كه نظر بديد اين وبلاگ در ۲۴ ساعت گذشته ۱۵۲ تا بازديد كننده داشته و ۴ تا نظر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

  
نویسنده : ريتا اسكيتر ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤