۱- خبر گزاری جمهوری اسلامی ايران :

قسمت ششم كتاب هري پاتر با عنوان "هري پاتر و شاهزاده دورگه" توسط " نامور عابديني" به زبان فارسي ترجمه شد.

به گزارش روز يكشنبه دفتر مركزي شركت "گروه متخصصين ناب"، اين كتاب ‪۱۸‬ جولاي ‪ ۲۷) ۲۰۰۵‬تير ماه سال جاري) دو روز پس از انتشار آن در جهان ترجمه شده است.

اين كتاب نوشته "جي كي رولينگ" ‪ ۱۶‬جولاي ‪ ۲۵) ۲۰۰۵‬تيرماه ‪ (۱۳۸۴‬در جهان منتشر شده است.

اين كتاب ‪ ۱۵‬مرداد ماه از سوي اين شركت در تمام ايران منتشر خواهد شد.

نام پنج كتاب پيشين "هري پاتر و سنگ جادو" (‪" ،(۱۹۹۷‬هري پاتر و اتاق اسرار" (‪" ،(۱۹۹۸‬هري پاتر و زنداني آزكابان" (‪ ،(۱۹۹۹‬هري پاتر و گوي آتش" (‪ ( ۲۰۰۰‬و "هري پاتر و نشان ققنوس" (‪ (۲۰۰۳‬است.

تاكنون ‪ ۲۷۵‬ميليون نسخه از اين كتاب‌ها در سراسر جهان به فروش رفته و اين آثار به ‪ ۶۲‬زبان دنيا برگردانده شده‌است.

از سه كتاب اول "هري پاتر" تاكنون سه فيلم ساخته شده كه دو ميليارد و ‪ ۶۴۰‬ميليون دلار تاكنون فروش داشته است.

۲- خبر گزاری ايسنا : سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

كتاب فروشي آنگوس و رابرتسون در ايالت ماسوچوست آمريكا 10 درصد كل فروش كتاب هري پاتر و شاهزاده‌ي دو رگه را به مركز خيريه حمايت از خانواده‌ها اختصاص خواهند داد.

به گزارش ايسنا به نقل از منابع خبري اينترنتي، گري ايوانز، مدير مركز كتاب فروشي آنگوس و رابرتسون، در اين باره گفت: كمك به اين مركز خيريه از اهميت زيادي برخوردار است؛ چراكه به زنان بي‌سرپرست و خانواده‌هاي محتاج ياري مي‌رساند.

در جريان فروش كتاب هري پاتر و محفل ققنوس، مبلغي بيش از 3000 دلار براي مركز خيريه care flight جمع‌آوري شد كه اين نكته كتاب فروشي مذكور را به جمع‌آوري اعانه براي مراكز خيريه ترغيب كرد.

در اين راستا از كودكان خواسته شده است، در روز انتشار اين كتاب يعني روز 26 تير ماه لباس‌هاي شخصيت‌هاي مورد علاقه‌شان را بپوشند.

انتظار مي‌رود در اين روز بيش از 400 كودك براي خريد كتاب هري‌پاتر به كتاب فروشي آنگوس و رابرتسون مراجعه كنند.

كتاب هري‌ پاتر و شاهزاده‌ي دو رگه جلد ششم اين سري كتاب‌ها درباره‌ي پسر جادوگر نوشته جي.كي. رولينگ است.

۳- مصاحبه ماگل نت و TLC با رولينگ ( قسمت دوم )

اگر كتاب ششم را نخوانده ايد از خواندن ادامه متن خودداري كنيد!


امرسون اسپارتز ، از ماگل نت : وقتي سيريوس رو در مورد مرگ پتي گرو و مشنگ ها متهم كردند،آيا بعد از اين كار او واقعاً خنديد يا اين براي اين بود كه اون رو ديوونه نشون بديد؟


رولينگ : آيا او واقعاً خنديد ؟ بله ، من مي خواستم بگويم كه او اين كار رو كرده.درسته ، او خنديد ، زيرا من مي خواستم او اينطوري به نظر بياد.سيريوس ، نزد من ، تا حدي روي لبه پرتگاه بود، آيا شما اين احساس رو نسبت به سيريوس پيدا نكرديد؟ او يك تكه كوچكي از رهايي بود.من اون رو اندازه يك شخصيت دوست داشتم و كسان زيادي او را به اندازه يك شخصيت دوست داشتند و از من مي خواهند كه كاري كنم كه او برگرده.(با خنده بلند) .اما سيريوس عيب هاي خودش را داشت. من قبلاً در مورد آن تقريباً بحث كرده ام. بعضي عيب هاي قابل توجه.من فكر مي كنم شما رابطه اش را با هري در كتاب پنجم مي بينيد. او تا حدي دوستي مانند هري مي خواهد، و هري نيز يك سرپرست مي خواهد. حالا كه بزرگ شدن هري سريع ترهست.سيريوس قادر نبود كه اون رو به هري بدهد.
قاه قاه خنديدن...او با مرگ جيمز كاملاً زير و رو شد.هري و سيريوس خيلي به تركيب آن دو شبيه بودند، آنها مي خواستند نسبت خانوادگي با دوستان داشته باشند.همچنين سيريوس با جيمز به يك برادر نياز داشتند، و هري ، رون و هرميون رو به عنوان خانواده اش معرفي كرد. اين چيزي است كه من مصلحت دانستم. اين ممكن است در توضيحات ماگل نت باشد ، اين رو واقعاً موقعي كه به سايت هاي طرفداران ماه نگاه مي كردم ديدم.وقتي كه داشتم توضيحات رو براي اولين بار مي خواندم ديدم و آنجا يك چيزي بود ، جايي كه بچه ها صحبت مي كردند: "من نمي فهمم چرا او دارد سر رون و هرميون فرياد مي زند، من فكر مي كنم ، من سر والدينم فرياد مي كشم ، اما هيچ گاه سر بهترين دوستانم فرياد نمي كشم." اما ، او كسي را نداشت كه سرش داد بكشد. مصلحت آن بود كه از بچه هاي جوان بود، زيرا من واقعاً فكر نمي كنم آنها توانسته باشند از تخيل خودشان آن را ساخته باشند. او خيلي تنهاست . در هر صورت من كيلومترها از سيريوس دور شده ام.
او زير و رو شده بود. بله ، او خنديد. او دانسته بود كه شكست خورده است.اين يك خنده ي بي مزاج بود.

مليسا آنلي ، از تي ال سي :شما گفتيد كه در مدت نوشتن كتاب ششم چيزي شما را واداشت كه يك كار شيطاني انجام دهيد.آيا شما به ياد مي آوريد آن چه بود؟

رولينگ : آه ، خدايا.(سكوتي بلند براي تفكر رولينگ)آن چه بود؟ آن واقعاً براي انتقام نبود (با خنده بلند) - آن بيشتر يك شكلي از زمزمه بود.شما مي دونيد كه من از چه چيز نوشتن لذت مي برم . شما مي دانيد گزارش لونا از مسابقه ي كوييديچ چيه؟(با خنده بلند) همينه. من واقعاً از آن كار لذت بردم. من در حقيقت واقعاً از آن كار لذت بردم.
مي دونيد ، آخرين مسابقه ي كوييديچ بود. مي دونستم چنانچه من اين كار رو بكنم ، آخرين دفعه خواهد بود كه من دارم يك مسابقه كوييديچ مي نويسم. مسابقه هاي كوييديچ باعث نا بودي من در كتاب هاي هري پاتر شدند.آنها براي كساني كه انتظار دارند هري كوييديچ بازي كنه لازمه ، اما اينجا حدي وجود دارد، زماني كه حوادث جديدي رخ مي دهند شما چند تا مسابقه كوييديچ مي تونيد با هم بازي كنيد. و سپس من در اين حالت كوري بهم القاء شد. من گمان كردم لونا داره يادداشت كنه ، و آن فقط يك هديه بود. اين تا حدي به گزارش من از مسابقات ورزشي مربوط هست زيرا منم (با خنده) . به هر حال ، آره ، اين خودشه.

مليسا آنلي : اون شوخي خوبي بود.اون شوخ است.

رولينگ : من لونا رو دوست دارم، من واقعاً لونا رو دوست دارم.
امرسون اسپارتز : چرا دامبلدور اجازه مي ده پيوز (بدعنق) تو قلعه بمونه؟

رولينگ : نمي تونه اون رو بيرون كنه. 
امرسون اسپارتز : اون دامبلدوره ، هر كاري مي تونه بكنه!

رولينگ : نه ،نه نه نه نه . پيوز (بدعنق) اخلاقاً مثل چوب پوسيده خشك و فاسد است.شما مي تونيد امتحان كنيد و اون رو ريشه كن كنيد.اون با يه ساختمان مي آد. شما گير مي كنيد.اگه پيوز(بدعنق) رو بخواهيد بيرون كنيد گير مي افتيد.

امرسون اسپارتز : اما پيوز(بدعنق) به دامبلدور جواب داد...

رولينگ : با دليل.

مليسا آنلي : با دليل؟

رولينگ : آره ، من پيوز رو مثل يك مشكل لوله كشي طاقت فرسا در يك ساختمان خيلي قديمي مي بينم ، و دامبلدور با آچار نسبت به همه بيشترين آشنايي رو داره ، پس او مي تونه احتمالاً در تعداد كمي هفته كارش رو به خوبي انجام بده. سپس بايد دوباره گرفتن نشت ها را آغاز كند. واقعاً شما مي خواهيد پيوز بره؟

مليسا آنلي : اگر من هري بودم ممكن بود ، اما به عنوان يك خواننده از اون خوشم مي آد. بيشترين موقعي كه از اون خوشم مي آد وقتيه كه ازفرد و جرج در آخر كتاب پنجم اطاعت مي كند.

رولينگ : آره ، اونجاش بامزه بود.من از اون خوشم مي آد.اون آدم رو راضي مي كنه.(با خنده بلند)

امرسون اسپارتز : وقتي من توي آي ام (اينستانت مسنجر) بعد از اينكه كتاب بيرون اومد بودم ، اونجا چهار ، پنج نفر بيشتر نبودند كه پيام مي گذاشتند ، "پيوز(بد عنق) ، اون رو از طرف ما بفرست به جهنم." همه اين سطر رو دوست دارند.

رولينگ : (با خنده بلند) اووووه . درسته ، آمبريج ، او يك شخصيت پر از شرارته. 
مليسا آنلي : اون رو بيرون كردند ، حالا اون چيكار مي كنه؟

رولينگ : او در وزارتخانه مي مونه.

مليسا آنلي : آيا ما اون رو بيشتر خواهيم ديد؟ (رولينگ سرش را به علامت توافق تكان داد)شما جواب من رو با بد جوري سر تكون دادن داديد.

رولينگ : آره ، اون سزاوار شكنجه است ، اما بايد يه نقش كوچك ديگر هم براي من بازي كنه 
امرسون اسپارتز : يكي از سوالاتي را كه در نظر خواهي ماگل نت برنده شده مي پرسم :"اگر ولدمورت يك بوگارت (لولو خورخوره) ببيند، اون به چه شكلي در مي آيد؟

رولينگ : ترس ولدمورت مرگ است ، مرگ ننگ آور . من عقيده دارم ، او متوجه است كه مرگ باعث رسوايي اش است.همانطور كه مي دانيد ، او فكر مي كند اين شرم آور است كه انسان ضعفي داشته باشد . بدترين ترس او مرگ است . اما لولو خورخوره به چه شكلي مرگ او را نشان مي دهد ؟ من در اين مورد مطمئن نيستم و در مورد آن فكر كردم ، چون مي دانستم اين را از من مي پرسيد 
امرسون اسپارتز : يك جسد؟

رولينگ : منم به همين نتيجه رسيدم ، كه او خودش را مي بيند كه مرده است.

امرسون اسپارتز : به محض اين كه اين سوال مطرح شد ، داشت برنده مي شد ، من يكي دو جين ايميل از كساني دريافت كردم كه به من مي گفتند اين سوال رو نپرس چون جوابش كاملاً واضح است. به جز آنها همه مخالف بودند كه جواب واضح هست. بعضي ها مطمئن بودند كه به شكل دامبلدور مي شود ، بعضي ها مطمئن بودند كه به شكل هري مي شود و بعضي ها مطمئن بودند كه به شكل مرگ مي شود. خب  ، اگر ولدمورت جلوي آينه نفاق انگيز بايستد، چه مي بيند؟

رولينگ : خودش رو ، تمام قدرتمندي و جاودانگي اش را.اين همان چيزي است كه او مي خواهد 
امرسون اسپارتز : دامبلدور چه مي بيند؟

رولينگ : نمي توانم جواب بدهم. 
امرسون اسپارتز : لو لو خرخره ي دامبلدور به چه شكلي در مي آيد؟

رولينگ : اين رو هم نمي تونم جواب بدم ، اما براي حدث زدن كتاب ششم را دوباره بخوانيد.اونجا پيداش كنيد.
مليسا آنلي : اگر هري در انتهاي كتاب ششم به آينه نفاق انگيز نگاه كند ، چه مي بيند؟

رولينگ : او پايان كار ولدمورت را خواهد ديد ، كه مرده است ، مگر نه ؟ زيرا او مي داند كه حالا كه او آرامشي ندارد و تا تكميل كارش استراحت نمي كند 
امرسون اسپارتز : آيا در پايان كتاب هفتم جاي زخم هري سر جايش است؟

رولينگ : يك لحظه لطفاً . من تعجب مي كنم اگر همين طور بماند. 
مليسا آنلي : شما چه احساسي داريد از اين كه مي خواهيد آخرين كتاب را شروع كنيد؟

رولينگ :واقعاً ، احساس ترسناكي است. پانزده ساله كه بوده. مي توني تصور كني ؟ يكي از طولاني ترين نسبت ها را با زندگي من داشت.

مليسا آنلي : شروع كرده ايد؟

رولينگ : آره ، درسته ، فكر نكنم تا آخر سال ديگه بتونم كار مهمي رويش انجام بدم. من سال بعد رو براي نوشتن كتاب هفتم در نظر گرفتم. اما شروع كرده ام و دارم يك چيزهاي كوچكي مي نويسم و اين تنها كارم هست . شما ديده ايد مكينز چگونه جوون مونده ، و مي دونيد كه من يك بچه خيلي كوچك دارم ، براي همين من دارم سعي مي كنم كه آنچه رو به مكينز دادم به ديويد هم بدم ، و سپس من جدي نوشتن رو از سر مي گيرم.

امرسون اسپارتز : چرا مردم به ولدمورت مي گويند اسمشونبر يا اوني كه نبايد اسمش رو برد؟

رولينگ : اين در تاريخ خيلي سابقه داشته - خب ، شما اين رو خواهيد فهميد زيرا جزء اون مردم هستيد ، اما براي كساني كه نمي فهمند اين در واقع بين مردم رسم شده كه نبايد اين اسم رو آورد. در آفريقا قبيله اي وجود داره كه از اسم استفاده نمي شه . اسم شما يك قسمت مقدس از شماست و از شما به پسرتون منتقل مي شه و از برادرها به يكديگر و شما اين اسم هاي مستعار رو پيدا مي كنيد، زيرا اسم شما طوري است كه اگر اونو بدونن مي تونه بصورت سحرآميزي بجاي خودتون استفاده بشه.اين مثل يك قسمتي از دنباله ي شماست.اين اسم در خيلي از فرهنگها و رسوم قديمي بد شناخته شده. در سال 1950 در لندن دو نفر دوقلو به اسم دوقلوهاي كِرِي بودند. داستان از اين قرار بود كه مردم اسم كري روبنا بر يك شايعه به زبان نمي آوردند.شما نه تنها نبايد به آنها اشاره مي كرديد بلكه نبايد حتي در مورد آنها صحبت مي كرديد ، زيرا در اين صورت خونريزي به بار مي آمد.من فكر مي كنم اين اثبات مؤثري براي اين قدرت بود ، كه شما مي توانيد يك نفر را قانع كنيد كه شما را به اسمتان صدا كند.اين مؤثر در اين خواهد بود كه شما سطح ترستان را از يك اسم كم كنيد تا بتوانيد آن رابه زبان بياوريد.اين چيزي نيست كه شما رو متعجب كنه.

امرسون اسپارتز : من فكر مي كردم ، آن زمان اتفاق خاصي افتاده بود(كه ولدمورت را به اين اسم شناختند)؟

رولينگ : بر ولدمورت؟ اين تدريجي بوده. او آدم مي كشته و كارهاي بسيار بدي مي كرده است. در فصل بيستمِ كتاب ششم (درخواست ولدمورت) ، زماني كه او برمي گردد تا پست معلمي را درخواست كند، شما درمي يابيد كه او راه درازي را طي كرده تا به اعماق جادوي سياه رسيده است. در آن زمان بيشتر مردم انتخاب كرده بودند كه نبايداسم او را ببرند. در طول آن مدت اسم او بجز توسط دامبلدور و مردمي كه به خرافات عقيده اي نداشتند به زبان آورده نشد.

مليسا آنلي : صحبت كردن درباره ي حوادث جهان...

رولينگ : فصل اول؟ 
مليسا آنلي : آره ، فصل اول ، و حوادث رايج در جهان ، نقش ويژه اي در چهار سال آخر دارد. تروريسم و دوستي ؛ در نوشته هاي شما رخنه كرده اند ، آيا اين ها به نويسندگي شما شكل داده اند؟

رولينگ : به طور عمد ، هيچ گاه ، در چنين چيزهايي من هيچ گاه تفكر نمي كنم ، "الان وقت يازدهم سپتامبر براي كتاب هري پاتره".نه ،‌اما كاري كه ولدمورت انجام مي ده ، در خيلي وقت ها ، تروريسم است.و آن حادثه قبل از واقعه ي يازدهم سپتامبر بطور واضح در مغز من بود.من ديشب داشتم به مراسم خواندن فصل اول كتاب در قلعه (مراسمي كه در قلعه ادينبورگ برگزار شد) مي رفتم . كه خواندن بعد از هفتم جولاي (روز بمب گذاري در لندن) بود.من با خودم فكر كردم چه نا جور است كه من دارم يك قسمتي رو مي خونم كه نخست وزير مشنگ ها(ماگل ها) دارد در مورد يك حادثه مشنگ كشي بحث مي كند ، اين فقط متناسب نبود، اينجا نيز متاثراني هستند كه خانواده هايشان آنجا بوده است. اين روي هم رفته ناجور بود ، براي همين من برنامه ام را تغيير دادم ، و من تصميم گرفتم كه قسمت مغازه شوخي ويزلي ها را بخوانم ،‌ زيرا ، البته ، هري به فرد و جرج مي گفت : "من فكر مي كنم لازم باشه اينجا ،‌ما بعد از اين همه اتفاق كمي شوخي و خنده داشته باشيم." لازم بود همه با يكديگر خوب باشند.براي همين نه ، نه از روي قصد بلكه براي اينكه متناسب باشد ، واضحه ، من احساس مي كردم اين چيزها لازمه ، زماني كه داشتم توقف استن شانپايك رو مي نوشتم ، مي دوني؟ من هميشه براي اين جور چيزاي با مزه نقشه مي كشم . اما اين احساس قويي است ، كه باعث شد من باور كنم ، و خيلي از مردم باور كنند ، كه آنجا مردمي بوده اند كه شايسته آزار و اذيت نبوده اند ، حتي در صورتي كه ما آنجا مردمي پيدا كنيم كه بي رحمي مرتكب شده باشند. اين چيزها اتفاق مي افتد ، اين طبيعت انسان است. آنجا كساني وحشت زده بودند كه من در حال نوشتن اين بودم. 
امرسون اسپارتز : تقسيم كلاه گروه بندي هرگز اشتباه بوده است؟

رولينگ : نه.

امرسون اسپارتز : واقعاً؟

رولينگ : اممممم . تو نظريه اي داري؟

امرسون اسپارتز : من خيلي نظريه شنيده ام.

رولينگ ‌: (با خنده) من شرط مي بندم داري. نه؟ (با خنده) ببخشيد.

مليسا آنلي : اين طوري بهتره ، چون كه اشاره دارد به اين كه صدا بيشتر از سر خود شخص مي آيد يا از خود كلاه...

رولينگ : (صداهاي اسرار آميزي در مي آورد.)

مليسا آنلي : و شايد زماني كه در مورد خودش صحبت مي كند اين صدا بيايد از...

رولينگ : مؤسس خودشان.

مليسا آنلي : آره. اين طوري . چقدر از يك بخش را مؤسسان در كتاب هفتم بازي مي كنند؟

رولينگ : كمي ،‌ همان طور كه شايد شما از آخر كتاب ششم حدس زده ايد. اين قدر زياده كه من مي خواهم بدونم مگه شما نيامده ايد با من مصاحبه كنيد ، پس يالا.

امرسون اسپارتز : من مي دونم اين رو از شما در هر مصاحبه اي مي پرسند ، اما بلندي كتابها به هيچ وجه تغير نمي كند؟

رولينگ : هفت ؟ كوتاه تر از "هري پاتر و محفل ققنوس"؟ ، فكر مي كني ، "هري پاتر و محفل ققنوس" هميشه محك ما از كتا بها هست كه واقعاً ، واقعاً اشاره داريد به انتهاي فراتر؟ من هنوز فكر مي كنم كه كوتاه تر از "هري پاتر و محفل ققنوس" خواهد بود.

امرسون اسپارتز : به اندازه ي قابل توجهي؟

رولينگ : نمي دونم .اين واقعاً حقيقت است . من براي كتاب هفتم برنامه اي دارم كه تاكنون به جزئيات آن فكر نكرده ام.فقط مي دونم چه اتفاقي خواهد افتاد ، من طرح كلي داستان رو مي دونم ، اما اون طور كه شما فكر مي كنيد روش وقت نگذاشته ام ، "ما واقعاً به 42 فصل فكر مي كنيم" يا ،"ما به 31 فصل فكر مي كنيم"من واقعاً نمي دونم.

مليسا آنلي : "ر . ا . ب"(مخفف يك اسم است كه در كتاب ششم به نام كامل او اشاره اي نشده است)

رولينگ : اووووه ، خوبه.

( همه مي خندند)

رولينگ : نه ، من خوشحالم! بله؟


مليسا آنلي : ما مي تونيم كشف كنيم كه او كيه ،‌از آنچه ما مي دونيم خيلي دوره؟

( رولينگ كمي قبول كرد كه بد طوري نگاه كرده است.)

رولينگ : تو كسي رو سراغ داري ؟

مليسا آنلي : ما داريم با "ريگلوس بلك" (برادر سيريوس) مي آييم بالا.

رولينگ : شما الان داريد مي رويد؟

مليسا آنلي : اوه.

(قاه قاه خنديدند)

رولينگ : خب ، من فكر مي كنم او دلش مي خواهد باشد ، اوووم ، حدس خوبيه.

مليسا آنلي : و شايد ، برادر سيريوس يك آينه ديگر داشته باشد...

رولينگ : (انگشتانش را بر روي مبل مي زند.)

مليسا آنلي : آيا او آينه ي ديگري دارد، يا آينه ي سيريوس...

رولينگ : من در مورد اون آينه ابداً هيچ توضيحي ندارم . آن آينه كه روي ميز نيست.(همه با صداي بلند مي خندند ؛ خنده ي رولينگ ديوانه وار هست)

مليسا آنلي : اجازه بديد يادداشت كنم كه انگشت هاتون رو خيلي مثل آقاي بارنز روي مبل مي زديد.

(خنده با صداي بلند)

امرسون اسپارتز : اگر شما فرصت داشتيد تا هر كدام از سري كتاب ها را بازنويسي كنيد ، چه تغييراتي انجام خواهيد داد و چرا؟

رولينگ : قسمت هاي كوچكي در هر شش كتاب هستند كه من آنها را تصحيح خواهم كرد. من احساس مي كنم "هري پاتر و محفل ققنوس" بيش از حد بلند است ، اما من حرف هر كسي را كه جايي پيدا مي كند كه بايد حذف شود قبول مي كنم. يك جاهايي هستند كه تغيير خواهم داد ، حالا ، برمي گرديم عقب ، اما آنها نمي خواهند به ميزان زيادي حجم كتاب را كاهش دهم ، چون فكر مي كنم چيزهايي كه آن جا ست را لازم داريد.اگر من در كتاب هفتم منصفانه عمل كنم چيزهايي را كه آنجاست براي خوانندگان لازم است. يكي از دلايلي كه كتاب "هري پاتر و محفل ققنوس" زياد از حد بلنده اين هست كه من هري را زياد در هر سو بطور فيزيكي جا به جا مي كنم. جاهايي وجود دارند كه او در حال رفتن است و قبلاً به آنجا نرفته است ، و اين نقل و انتقالات وقت گرفته اند تا او را به آن مكان ها برساند ، تا او را در سفر قرار دهند. اون كتاب از نظر نبودن در هاگوارتز بلندتر از هر كدام از كتاب هاست. و اين چيزي هست كه واقعاً تأثير زيادي در بلندي كتاب داشت. من دارم سعي مي كنم براي اين در كتاب بعدي يك فكر مخصوصي بكنم ، اين سخت است.

امرسون اسپارتز : هر موضوعي كه شما بهش فكر مي كنيد مي تونه از افكار شما خارج بشود؟

رولينگ : من اين رو خيلي سخت مي بينم كه با دقت به هر چيزي اشاره كنم چون احساس مي كنم كه آنها لازم بودند.هر كدام از ما چگونه مي تونه داوري كنه؟من حتي ،‌زماني كه كتاب هفتم تمام بشود، قادر نخواهم بود كه با دقت پشت سرم را نگاه كنم و بگويم : "آن با استدلال بود." و شايد در آخر كتاب هفتم من پشت سرم را نگاه خواهم كرد و در باره اش فكر كنم و بگويم : "من واقعاً نمي خواستم كامل باشد براي همين آنجا را با جزئيات شرح دادم."تا زماني كه در حال نوشته شدن هست كار سختي است كه درباره اش دقيق شويم. اما حتماً چرخشي از بيانات در ادراك من وجود دارند كه من را عصباني مي كنند.تكرارهايي وجود دارند كه مرا ديوانه وار به طرف ادراكم مي رانند.
مليسا آنلي : حالا كه دامبلدور رفته است (اسنيپ در كتاب ششم دامبلدور را كشته است) ،‌ آيا ما هرگز جادويي را كه او سعي مي كرده در وزارت خانه بر روي ولدمورت اجرا كند خواهيم دانست؟

رولينگ : اوووووووم...(با زبانش صداي قد قد مرغ در مي آورد.)

امرسون اسپارتز : اجازه بده يادداشت كنم او با دهانش صداي با مزه اي در مي آورد.

(همه مي خندند ، رولينگ ديوانه وار مي خندد.)

رولينگ : امكان داره ، اين شدني هست كه شما اون رو بدونيد.شما در...(مكث مي كند)...شما در مورد دامبلدور بيشتر خواهيد دانست.من بايد روي اين مسأله احتياط داشته باشم. 
مليسا آنلي : آيا ما مي تونيم يك كتاب فقط از دامبلدور داشته باشيم؟ مثل يك زندگي نامه؟...

امرسون اسپارتز : ...لطفاً؟
 
رولينگ : اوه ، بسيارخوب بعداً.

(همه مي خندند)

امرسون اسپارتز و مليسا آنلي ، با خوشحالي : بله!

رولينگ : اين رو گفتم قرارداد كه نبستم!(با خنده بلند)

مليسا آنلي : نه ، اين يك موافقت شفاهي است...نِيل كجاست؟(وكيل رولينگ)

(بلند مي خندند)

امرسون اسپارتز : چند تا جادوگر وجود دارند؟

رولينگ : در جهان؟ اوه ، امرسون ، حساب من خيلي بده.

امرسون اسپارتز : نسبتي بين تعداد مشنگ ها و جادوگرها وجود دارد...

مليسا آنلي :...يا در هاگوارتز.

رولينگ : خب ،‌ هاگوارتز ، بسيار خوب.اين جا چيزي در مورد هاگوارتز هست. قبل از اين كه من "هري پاتر و سنگ جادو" را تمام كنم ، وقتي فقط براي هفت سال يك چيزهايي جمع كرده بودم ، بين ايده داشتن و انتشار كتاب، من نشستم و چهل بچه را كه به سال هري وارد مي شدند خلق كردم.با اين كار حظ كردم ، (زيرا) اين خيلي مفيد بود.من چهل جسم زيبا را به صورت شخصيت ها درآوردم.من اصلاً توقفي نداشتم و همين طور يكي رو اختراع مي كردم.من مي دونم چه كساني در اين سال هستند، من مي دونم چه كساني در چه گروهي هستند، من مي دونم چه نسبتي با هم دارند، و كمي از جزئيات شخصيت آنها را داشتم.همينطور آنها چهل تا بودند.من هيچ گاه از روي قصد فكر نمي كنم ، "خودشونن ، اين ها كساني اند كه بايد توي اين سال باشند." سپس من اندكي از خودم پرسيدم چند نفر و چون نمره ي رياضيات من هيچ گاه خوب نبود ، يك قسمت از مغزم چهل تا مي دونست ، و قسمت ديگر از مغزم گفت :"اوه ، تقريباً ششصد تا خوبه." سپس مردم شروع كردند به حل كردن و مي گفتند : "پس بقيه ي بچه ها كجا هستند ، خوابيدند؟"(با خنده بلند) ما يك مسأله ي سختي اينجا داشتيم.من فكر مي كنم ، آشكار است كه جادو خيلي كم است. من نمي خواهم بگويم يك نسبت دقيق است. اما اگر شما فكر مي كنيد همه ي بچه هاي جادوگر به هاگوارتز فرستاده مي شوند ، آن وقت جمعيت جادوگران نسبت به مشنگ ها خيلي كمتر مي شود، مگر نه؟البته والديني هستند كه نمي خواهند بچه شان به هاگوارتز برود ، اما ششصد نفر نسبت به تمام جمعيت بريتانيا خيلي كمه.
بگذار بگوييم سه هزار نفر(در بريتانيا) ، واقعاً ، فكر كردن درباره ي آن، و سپس فكر تمام موجودات جادوئي ، بعضي هاشون كه بصورت انسان ظاهر مي شوند.سپس چيزهايي مثل عجوزه ها ، غول هاي غار نشين ، غول ها و همين طور روبه جلو ، خوب ، واقعاً همين طور ارقام داره بالا مي ره.و شما به يك دنيا از آدم هاي غمگين مانند آرگوس فيلچ و خانم فيگ مي رسيد كه تا حدي بخشي از جهان هستند اما معلق اند.كه ارقام شما را مقدار بسيار كمي بالا مي برند.پس اين قابل ملاحظه است ، كل اجتماع جادوئي كه به مخفي شدن نياز دارند ، پنهان شده اند ، اما من را به اين اشكال نگه نداريد ، چون آن گونه كه من فكر مي كنم نيست.

مليسا آنلي : چقدر در اين كتاب از قسمت هاي عاشقانه استفاده كرده ايد؟

رولينگ : يك فرضيه وجود دارد...اين براي رمان هاي كاراگاهي به كار مي رود ، و همين طور هري، كه واقعاً يك داستان كاراگاهي نيست ، اما او گاهي اوقات احساس مي كند يك نفر را دوست دارد...كه شما نبايد قسمت عاشقانه را در رمان كاراگاهي به كار برد. دُرُثي ل.سِيِرز ،كه ملكه جنس است گفته است...(كمي مكث كرد ،‌ اما گفت) ...كه براي قسمت هاي عاشقانه جايي در رمان هاي كاراگاهي وجود ندارد مگر اين كه براي پوشاندن انگيزه ي مردمان ديگر مفيد باشد. كه درست است ؛ اين يك حيله ي مفيده.من اين رو روي پرسي استفاده كردم و تا درجه اي روي تنكس نيز در اين كتاب استفاده كردم ، به عنوان مطرح كردن يك موضوع براي فرار از طرح موضوع مورد بحث(پي نخود سياه فرستادن). اما با اينكه اين رو داشتم مي گفتم ، من مخالفم ، از آنجا كه خيلي شخصيت هاي رانده شده ، از كتاب ها به صورتي خارج مي شوند ، و اين خيلي مهم هست ،‌ براي اين كه ما اين شخصيت ها را غرق در عشق مي بينيم ، كه اين يك بخش لازم از زندگي است. شما در مورد قسمت هاي عاشقانه چه نظري داريد؟

(مليسا انگشت شستش را بالا مي آورد و خوشحاليش را نشان مي دهد)

امرسون اسپارتز : ما زماني كه آنجا را مي خوانيم خوشحال مي شويم.

رولينگ : (مي خندد) بله! خوبه. من خيلي خوشحالم.

مليسا آنلي : ما بين اتاق ها عقب و جلو مي رويم و سر يكديگر فرياد مي كشيم.

امرسون اسپارتز : ما فكر مي كنيم اين واضح تر از هميشه شده است كه هري و جيني يك مورد اند و رون و هرميون...اگرچه ما فكر ميكنيم شما اين رو در پنج كتاب اول دردناك ساخته ايد...

رولينگ : (باخودش يك چيز هايي مي گه) پس اين كار رو انجام مي دم!

مليسا آنلي :اون چي بود؟

رولينگ : (با صداي بلند تر) درسته پس من اين كار رو انجام مي دم ! پس من اين كار رو انجام مي دم!

(همه مي خندند ؛ مليسا دو برابر مي خنده ،و ممكنه بيفته بميره.)

امرسون اسپارتز : هري و هرميون باهم ... فريب دهنده است!

رولينگ : خب نه ، من نمي گم كه ... امرسون ، من نمي گم كه آنها فريب دهنده اند! آنها اعضاء با ارزش خوانندگان من مي مانند!من از واژه هاي فريب دهنده استفاده نمي كنم. من در حال ، مي گويم ... حالا من دارم به هر دوتون اطمينان مي دهم وقتي چيز تباهي انجام دهيد كه شما اون رو بالا بدونيد...

(با خنده بيشتر)

رولينگ : من خواهم گفت ، كه بله ، من شخصاً فكر مي كنم كه ... خب اين داره واضح مي شه كه مردم يك دفعه كتاب شش را دارند مي خوانند.من فكر مي كنم ، همين خودشه.اين تموم شده ،‌ مگر نه؟ ما مي دونيم. بله ، ما حالا مي دونيم كه رون و هرميون باهم اند. من فكر مي كنم كه سخت افت كرده ام.

(همه ساكت شدند)

رولينگ : اما رون ... من خيلي با او در اين كتاب شوخي كردم.من واقعاً از نوشتن روابط رون و لاوندر لذت بردم، و علت اين كه اين كار لذت بخش هست اينه كه رون تا حدي در اينكه با آن دو مقايسه بشود كاملاً بي تجربه بود و تا حدي مي خواست خودش را شايسته ي هرميون نشان دهد. حالا ، اين باعث نمي شه كه يك آزمايش عملي لازم باشد، اما او داشت با سرعت رشد مي كرد و حالا او يك قدم بزرگ برداشته است. چون او يك آزمون عملي بي معني داشته است... اجازه بديد اون رو درك كنيم ،‌ احساسات او هيچ گاه با لاوندر تقسيم نشده اند.

(خنده بيشتر)

رولينگ : و او در حال دانستن اين است كه اين آخرين چيزي نيست كه او مي خواهد ، بخش زيادي از احساساتش را به جلو راهنمايي مي كند.

امرسون اسپارتز : پس او يك قاشق چاي خوري كوچك داشته است و حالا يك قاشق سوپ خوري دارد؟

رولينگ : آره ، فكر مي كنم.(با خنده) 
مليسا آنلي : من خواستم در مورد دراكو صحبت كنيم.

رولينگ : باشه ، آره ، بذار در مورد دراكو صحبت كنيم. 
مليسا آنلي : او در اين كتاب خيلي دلربا بود.

رولينگ : خب ،‌ من خوشحالم كه شما اين طوري فكر ميكنيد ،‌ چون از اين حرفتون لذت بردم.دراكو در اين كتاب به خوبي رشد كرده است. من درباره دراكو با ويراستارم ، اِما ، بحث كردم. او به من گفت ، "پس، مالفوي مي تونه اُكلامِنسي (چفت شدگي) انجام بدهد." كه هري هيچ گاه در اين كار ماهر نشد و حالا از انجامش منصرف شده است، يا كوشش نمي كنه. و او (اما) اين رو پرس و جو كرده بود و تعجب كرد كه او بايد به خوبي هري باشد؟ ،‌اما من فكر مي كنم كه دراكو ،بر خلاف هري ، در اكلامانسي (چفت شدگي) استعداد خيلي خوبي دارد. اشكال هري اينجاست كه احسساسات و هيجانات خود را در ظاهر نشان مي دهد و اين به اكلامانسي خسارت مي زند.اما او همچنان در فكر احساسش در مورداين است كه چه اتفاقي برايش مي افتد. او جلو گيري نمي كرد ، او كاملاً در مورد باطن آدم ها درست فكر مي كند ، و او نتوانست آنها را متوقف ، او نتوانست اين خاطرات را متوقف كند. اما من دراكو را اين طور كسي مي بينم كه در كنترل كردن زندگي و احساساتش تواناست ، و هميشه اين را انجام داده است. پس ، بستن محبتش ، او را قادر ساخته كه در گردن كلفتي كارگر باشد. او دلسوزي و رحمش را تعطيل كرده است ... از چه راه ديگري شما مي توانيد مرگ خوار شويد؟ پس او تمام طرف خوبش را متوقف كرده است. اما پس از آن او دارد با پسران بزرگي بازي مي كند، همانطور كه خودش تعبير كرده است، و ناگهان ،‌ سخن گفتن در مورد اين كه او مي خواهد براي اولين بار گردش كند و اين او را واقعاً وحشت زده كرده است.و من فكر مي كنم كه اين يك توجيح دقيق از چگونگي سقوط كردن بعضي مردم در اين راه از زندگي است. من احساس تأثفي براي مالفوي مي كردم. خب ، واضح است كه من هميشه مي دونستم اين اتفاق براي دراكو مي افتد، به هر حال او كثيف بود.
هري درست فكر مي كنه كه دراكو دامبلدور رو نكشته ، كه من فكر مي كنم اين زماني روشن مي شود كه او زماني كه دانست چه اتفاقي افتاده است شروع كرد به پايين آوردن چوب دستي اش.

امرسون اسپارتز : آيا اين برنامه ريزي شده بود كه دامبلدور مي ميرد؟

رولينگ : (با مكث)شما فكر ميكنيد اين حدس بزرگي خواهد بود؟

مليسا آنلي و امرسون اسپارتز : بله ، اين فرضيه ي بزرگي خواهد بود.

رولينگ : (با مكث) خب ، من نمي خواهم اين يكي رو بندازم پشت سرم.(يك كمي مي خندد) من دارم به مردم اميدواري مي دهم.

مليسا آنلي : ...چه برنامه اي ريخته شده بود ، و بعد از اين آگاهي هايي كه دامبلدور از دراكو در اين سال ها داشت ، بحثي داشتند كه گفته باشد ، "اين بايد اتفاق بيافتد، تو دستور داري كه اگر قصد واقعي تو است فقط بيايي جلو و من را بكشي ، چون اگر نخواهي ،‌ دراكو مي ميرد، عهد ناشكستني، تو خواهي مرد."و براي همين ...

رولينگ : نه ، من اين رو ديده ام، و آره ، من خط تو را تا اينجا تعقيب كرده ام. من نمي تونم ... من عقيده دارم، روشنه ، خط هايي از تفكر وجود دارند كه من نمي خواهم متوقفشان كنم. معمولاً صحبت كردن ، من خط هايي از تفكر را كه بي فايده هستند متوقف مي كنم. حتي اگر در مورد شخصيت هاي دوست داشتني ام باشند. خدا آنها را مبارك بخواند، اما آنها خيلي شوخي با او دارند. اين زمانيه كه مردم واقعاً از ديوار خارج مي شوند ... اين زمانيه كه مردم ساعتها از وقتشان را براي اثبات اين كه اسنيپ خون آشامه تلف مي كنند كه من احساس مي كنم در اين وقت بايد مداخله كنيم ، چون واقعاًچيزي در تصميمي كه شما از آن حمايت مي كند نيست.

امرسون اسپارتز : اين زماني است كه شما دنبال آن چيز ها مي گرديد ...

رولينگ : آره ، اين بعد از پانزده بار دوباره خواندن است كه شما داريد جلو چشمانتان كشف مي كنيد كه شما شروع كرده ايد به نگاه كردن به كلمات كليدي در مورد اسنيپ كه مي گويد لرد تاريكي ها.پس چيزهايي وجود دارند كه من فقط متوقفشان مي كنم چون فكر مي كنم ، خب ، وقتتان را تلف نكنيد ، چيزهاي بهتري براي بحث وجود دارند ، و حتي اگر اشتباه باشند، شايد شما را به چيزهاي مهم تري راهنمايي خواهند كرد. در هرصورت اين تئوري خشن منه.

امرسون اسپارتز : آن چه سؤالي است كه شما دوست داريد از شما پرسيده شود و جواب شما به آن سؤال چه خواهد بود؟

رولينگ : اوووووم ... (مكثي بلند مي كند) ... يك چنين سؤال خوبي. چه سؤالي مي خواستم و از من پرسيده شد؟ امروز ، فقط امروز ، شانزدهم جولاي ازمن پرسيده شد ، من واقعاً اميدوار بودم يك نفر از من در مورد "ر . ا . ب" سؤالي بپرسد، و شما پرسيديد..فقط امروز، زيرا من فكر مي كنم كه ... خب ، من اميدوارم كه مردم خواسته باشند.

امرسون اسپارتز : در مورد او چيز بيشتري نيست كه بپرسيم؟

رولينگ : يك چيزهايي هست كه اگر بيشتر بخواني متوجه خواهي شد ، من فكر مي كنم ... خب اگر شما معين كنيد ، براي اطمينان ... كه ، آره ، من اميدوار بودم كه "ر.ا.ب" باشد. بيرون خواهد آمد.

مليسا آنلي : اگر درست به ياد نمي آورم ببخشيد ، اما ريگلوس (برادر سيريوس بلك) يكي از كساني بوده كه با ولدمورت آدم كشي مي كرده است...

رولينگ : خب سيريوس گفت او نمي خواست باشه چون او به اندازه كافي مهم نبود، يادت مي آد؟

مليسا آنلي : اما اگر "ر.ا.ب" يادداشتي خصوصي به ولدمورت مي نوشته است ، اين نمي تواند حقيقت داشته باشد.

رولينگ : لازم نبود كه نشان دهد ولد مورت او را شخصاً ، كشته است ،‌ اما سيريوس خودش به ريگلوس بد گمان شده بود كه به اعماق سياهي رفته باشد ، مانند دراكو. او را جلب كرده بود ،‌ اما حقيقت اين كه چه معني داده است ، براي بكار بردن خيلي راه بود.
اوه ، در مورد لوپين و تونكس احساس نكرده ايد؟

امرسون اسپارتز : آن بود ...

مليسا آنلي : من متعجب شدم.

امرسون اسپارتز : من متعجب شدم ، اما شوكه نشدم.

رولينگ :درسته.

امرسون اسپارتز : من بايد معذرت بخواهم براي،‌ اوه ...

رولينگ : نه ، نه نه نه ، در راه ناگواري نيست ، اما ،" آره ، آره ، خفه شو ،‌ تو منظم نيستي ،‌ تو هيچ چيز نمي دوني" مي توني تصور كني!

۴- ترجمه ی پنج فصل اول كتاب هری پاتر و شاهزاده ی دورگه با ترجمه ی قاسم كيانی مقدم رو از لينك های زير دريافت كنيد .

فصل اول -آن وزیر دیگر
فصل دوم -انتهای اسپینر
فصل سوم -خواستن و نخواستن
فصل چهارم -هوراس اسلاگ هورن
فصل پنجم -بلغم زیادی

۵ - از اينجا می تونيد ويديويی رو دريافت كنيد كه مربوط به جشن انتشار كتاب شش در خيابان اكسفورد لندنه و حجمش ۵/۳ مگابايته .

نظر فراموش نشه .

  
نویسنده : ريتا اسكيتر ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤